X
تبلیغات
ღ☆ஜ تمام داستانهای واقعی و غیر واقعیღ☆ஜ

ღ☆ஜ تمام داستانهای واقعی و غیر واقعیღ☆ஜ

وبلاگی با طرحی نو با مضمونی جدید



برچسب‌ها: دل نوشته های الناز, س

+نوشته شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1392ساعت5:9 قبل از ظهرتوسط الناز | |



برچسب‌ها: دل نوشته های الناز, س

+نوشته شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1392ساعت4:27 قبل از ظهرتوسط الناز | |


یا ثـــامن الحجج دل مــــا وا نــمی شود
خیلی تلاش کرده ام امــــا نـــمی شود

هرجا که رفته ام و به هر کس که گفته ام
گفته به دست من گره ات وا نمی شود

اصلاً به هر که رو زده ام گفتـــه بــــا تشر
هر جا که می روی برو! این جا نمی شود

نازم به شاعرت که چه زیبا سروده است:
« وقتی دل شکسته مــداوا نمی شود

دستت بزن به دامن سلطان که هر جواب
از او شنیده می شود الّا نمی شود »

گفتم سلام حضرت مشکل گشا و بعد
اذن دخول خوانده ام آیا نــــمی شــود

راهم دهی حرم؟که به ناگه کسی زغیب
تغیــیـر داد قافیه ام را کــــه می شود !


برچسب‌ها: زندگی

+نوشته شده در سه شنبه 24 اردیبهشت1392ساعت0:31 قبل از ظهرتوسط الناز | |


نشسته بودم رو نیم‌کتِ پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید. سنگ می‌انداختم بهشان.
می‌پریدند، دورتر می‌نشستند. کمی بعد دوباره برمی‌گشتند، جلوم رژه می‌رفتند.
ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی‌ شدم. شاخه‌گلی که دستم بود
سَرْ خَم کرده داشت می‌پژمرد.
طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغ‌ها.
گل را هم انداختم زمین، پاسارَش کردم. گَند زدم بهش. گل‌برگ‌هاش کَنده، پخش، لهیده
شد. بعد، یقه‌ی پالتوم را دادم بالا، دست‌هام را کردم تو جیبم، راهم را کشیدم
رفتم. نرسیده به درِ پارک، صِداش از پشتِ سر آمد.
صدای تندِ قدم‌هاش و صِدای نَفَس نَفَس‌هاش هم.
برنگشتم به‌ رووش. حتی برای دعوا، مُرافعه، قهر. از در خارج شدم. خیابان را به دو
گذشتم. هنوز داشت پُشتم می‌آمد. صدا پاشنه‌ی چکمه‌هاش را می‌شنیدم. می‌دوید
صِدام می‌کرد.
آن‌طرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پُشتَ‌م بِش بود. کلید انداختَ‌م در را باز
کنم، بنشینم، بروم. برای همیشه. باز کرده نکرده، صدای بووق - ترمزی شدید و فریاد -
ناله‌ای کوتاه ریخت تو گوش‌هام - تو جانم.
تندی برگشتم. دیدمش. پخشِ خیابان شده بود. به‌روو افتاده بود جلو ماشینی که بِش
زده بود و راننده‌ش هم داشت توو سرِ خودش می‌زد. سرش خورده بود روو آسفالت،
پُکیده بود و خون، راه کشیده بود می‌رفت سمتِ جوویِ کنارِ خیابان.
ترس‌خورده - هول دویدم طرفش. بالا سرش ایستادم.
مبهوت.
گیج.
مَنگ.
هاج و واج نِگاش کردم.
توو دستِ چپش بسته‌ی کوچکی بود. کادو پیچ. محکم چسبیده بودش. نِگام رفت ماند
روو آستینِ مانتوش که بالا شده، ساعتَ‌ش پیدا بود. چهار و پنج دقیقه. نگام برگشت
ساعتِ خودم را سُکید.
چهار و چهل و پنج دقیقه!
گیجْ - درب و داغانْ نِگا ساعتِ راننده‌ی بخت برگشته کردم. عدلْ چهار و پنج دقیقه بود!!


برچسب‌ها: عاشقانه

+نوشته شده در دوشنبه 23 اردیبهشت1392ساعت7:30 بعد از ظهرتوسط الناز | |


+نوشته شده در پنجشنبه 12 اردیبهشت1392ساعت1:53 قبل از ظهرتوسط الناز | |


غیبت آن است که برادر [دینى] خود را بدانچه او را ناخوش آید یاد کنى،

پس اگر آن چیز در او باشد، غیبت و اگر نباشد بهتان نامیده مى شود؛

خواه این [بدگویى] با قول باشد یا فعل و خواه با اشاره باشد یا کنایه(۱)

و خواه در امور دینى باشد یا دنیوى و خواه در لباسش باشد یا خانه.(۲)

(۱) ـ زبدة البیان، ص ۵۳۰.

(۲) ـ جامع السّعادات، ج ۲، ص ۲۹۳.


+نوشته شده در چهارشنبه 11 اردیبهشت1392ساعت3:47 قبل از ظهرتوسط الناز | |

گفتگو با خدا
از خدا پرسیدم چه چیز بشر شما را متعجب می سازد؟ خدا پاسخ داد: كودكی شان.آنها از كودكی شان خسته می شوند و عجله دارند زود بزرگ شوند و بعد پس از مدت ها آرزو می كنند كه كودك باشند... اینكه سلامتی شان را از دست می دهند تا پول بدست آورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا سلامتی شان را بدست آورند. با اضطراب به آینده نگاه می كنند و حال را فراموش می كنند و بنابراین نه در حال زندگی می كنند نه در آینده.به گونه ای زندگی میكنند كه گویی هرگز نمی میرند و به گونه‌ای می میرند كه گویی هرگز زندگی نكرده‌اند...

+نوشته شده در سه شنبه 10 اردیبهشت1392ساعت11:40 بعد از ظهرتوسط الناز | |


دعای هفت هیکل

دعای هفت هیکل از جمله ادعیه شریفه‌ای است که هر کس آنرا بخواند یا در نزد خود نگه دارد و خداوند تبارک و تعالی او را از غیبت و بدگویی مردمان نگاهدارد و دشمنان او را مغلوب نماید و در بعضی از کتب زیاد بر این مطالب خواص و حسنه نوشته‌اند هر کس مایل باشد به آن مراجعه نماید.

متن کامل دعا در ادامه مطلب



ادامه مطلب

+نوشته شده در دوشنبه 9 اردیبهشت1392ساعت3:14 بعد از ظهرتوسط الناز | |


ﺑﺎﺑﺎﻡ میگه (می گفت)ﺍﯾﻨﺎﯾﯽ که ﺩﺧﺘﺮ ﻧﺪﺍﺭﻥ ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ، ﻋﻤﺮﺷﻮﻥ ﻫﺪﺭ ﺭﻓﺘﻪ؛
ﺻﺒﺤﻬﺎ ﺩﯾﺪﻥ ﺩﺧﺘﺮﺕ ﺑﺎ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﺷﻠﺨﺘﻪ ﺯﯾﺮﭼﺸﺎﺵ که ﺳﯿﺎﻩ
ﺷﺪﻩ ﻭ ﺻﺪﺍﯼ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﯼ ﺍﻭﻝ ﺻﺒﺤﺶ که ﺩﺍﺩ ﻣﯿﺰﻧﻪ :
ﺑﺎﺑﺎ ﻧﯿﺎﺍﺍﺍﺍ ﺗﻮ!!!
ﻓﺮﺍﺭمی کنه ﻟﺒﺎﺳﺸﻮ ﻋﻮﺽ ﮐﻨﻪ،
ﮐﻞ ﺩﻧﯿﺎﯼ یه مردِ!♥

+نوشته شده در دوشنبه 9 اردیبهشت1392ساعت2:52 قبل از ظهرتوسط الناز | |


دلم می خواست یکی رو داشتم ..

بعضی وقتا که مردم خستم می کردن ..

میومد کنارمو دستاش رو می گذاشت دو طرف صورتم

زُل می زد تو چشام ، می گفت :

" ببین ! تو من رو داری!!

+نوشته شده در دوشنبه 9 اردیبهشت1392ساعت1:10 قبل از ظهرتوسط الناز | |

این روزها حجم زیادی از خدا را نفس می کشم من مقدس شده ام و شاید به پایان زندگی ققنوس رسیده ام دلم برای پروانه های آبی کوچک تنگ می شود وقتی در امتداد کودکی دلتنگم کسی مرا نخواهد فهمید مرا زمستان با خود برده است گویا ....

+نوشته شده در دوشنبه 9 اردیبهشت1392ساعت1:6 قبل از ظهرتوسط الناز | |

کمی عوض شدم .
دیریست از خداحافظی ها غمگین نمیشوم .
به کسی تکیه نمیکنم .
از کسی انتظار محبت ندارم .
خودم بوسه میزنم بر دستانم .سر به زانو هایم میگذارم و سنگ صبور خودم میشوم .
نگران خودم میشوم .
برای خودم هدیه میخرم . با خودم ساعت ...ها حرف میزنم .
در دنیای خودم .کسی حق ورود ندارد جز خودم...

+نوشته شده در یکشنبه 8 اردیبهشت1392ساعت2:37 قبل از ظهرتوسط الناز | |

مادر؛
روسری ات را بردار تا ببینم، بر شبِ موهایت؛
چند زمستان برف نشسته است؛
تا من به بهار رسیده ام ...!

+نوشته شده در پنجشنبه 5 اردیبهشت1392ساعت0:33 قبل از ظهرتوسط الناز | |

یک عمر ، یک دنیا احساس را بر روی دوشم میکشانم تا برسم به جایی که هنوز هم خستگی در تنم نباشد ، آنقدر عاشق باشم که هنوز همه وجودم گرم باشد ، تو در قلبم باشی و من دیوانه ات باشم.
تا همینجا همین خط،بگذار آخر خطمان را نشانت دهم
آخر خط ما یک نقطه چین است…
میخواهم همه بدانند که عشقمان ابدی است

+نوشته شده در سه شنبه 3 اردیبهشت1392ساعت11:49 بعد از ظهرتوسط الناز | |

فریادها مرده اند،
سکوت جاریست،
تنهایی حاکم سرزمین بی کسی است ، میگویند خدا تنهاست ما که خدا نیستیم چرا تنهاییم.
( دکتر شریعتی )

+نوشته شده در سه شنبه 3 اردیبهشت1392ساعت2:47 قبل از ظهرتوسط الناز | |